نکات آموزشی و تربیتی کودکان

نکات آموزشی و تربیتی در مورد کودکان رو از سایتهای مختلف جمع اوری میکنم و اینجا قرار میدم..امیدوارم مفید اثر واقع بشه

زندگی تان را ساده کنید
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

یک مادر بی باک کشف می کند که واقعاً برای ساده کردن زندگی روزانه چه چیزی لازم است.

اگر در پدر یا مادر شدن فقط یک حقیقت جهانی وجود دشته باشد - و شاید فقط و فقط یک حقیقت جهانی - این است که زندگی یک دفعه پیچیده‌تر می‌شود و به همین منوال باقی می‌ماند.

پایداری این نبرد علیه بی‌نظمی و آشفتگی اخیراً سر راه رانندگی کردن تا مدرسه سراغم آمد. در اولین لحظاتی که از خواب بیدار شده بودم, در حال کوشش و تقلا بودم: به بچه‌ها اصرار می‌کردم که صبحانه‌شان را بخورند و آماده شوند، صبحانه و نهار درست می‌کردم، کوله پشتیشان را آماده می‌کردم. تصمیم گرفته بودم که خودم لباسم را نپوشم تا وقت کم نیاورم اما بازهم دیر شد. به اتوبوس نرسیدیم و مجبور شدم که با شرمندگی یعنی با لباس خواب آن‌ها را پیاده به سر کلاس ببرم.

وقتی که با ماشین به سمت خانه می‌راندم، می‌توانستم صدای تیک تاک ساعت به سمت زمانی که باید به دنبال آن‌ها در مدرسه می‌رفتم را حس کنم. وقت آن رسیده بود که دست به اقدام موثری بزنم. چه می‌شود اگر برای یک بار هم که شده از آن توصیه‌های «زندگیتان را ساده کنید» پیروی می‌کردم؟ تصمیم گرفتم یک کمی آزمایش کنم و ۵تکنیکی را که تصور می‌شود زندگی را بهتر می‌کنند، امتحان کنم:

بگویید «نه»

و این نکته ساده سازی که اغلب آن را می‌شنویم، قضیه ساده‌ای است: هر چیزی که به آن اجازه ورود به زندگیتان می‌دهید، در دست شما قرار دارد؛ پس اجازه ورود هر چیزی که قطعاً زندگیتان را بغرنج می‌کند، ندهید.

وقتی معنی این جمله را می‌فهمید که کودک ۵ساله‌تان به شما می‌گوید که واقعاً از شما می‌خواهد تا کاری را داوطلبانه برای کلاسش انجام دهید و وقتی که به مدرسه می‌روید، معلمش به شما می‌گوید که برای پختن کیک برای مدرسه چه چیزهایی نیاز دارند و هنگام پختن آن‌ها، پرستار عزیزتان شیرینی‌ها را مزه می‌کند و شما آنقدر او را دوست دارید که به او اجازه می‌دهید یک مقدار را با خودش ببرد و تصمیم می‌گیرد که خمیر دیگری درست کنید. در این حال است که متوجه می‌شوید دوباره دیرتان شده و آشپزخانه اوضاع آشفته‌ای دارد.

بله این طوری می‌شود که وقت کم می‌آورید.

مشکل واقعی من در نه گفتن این است که نمی‌خواهم فقط برا ی کمی ساده کردن زندگی خودم را از قید آن‌‌ رها کنم. بنابراین به این فکر کردم که آیا می‌توانم به جای نه گفتن به چیز‌های بزرگ‌تر سعی کنم به چیز‌های کوچک‌تر نه بگویم و ببینم که آیا کمکی به یک تغییر واقعی می‌کند یا نه.

  • وقتی Mareگفت که غذای نشاسته‌ای (cereal) نمی‌خواهد، به در خواست او برای درست کردن چیز دیگری برای صبحانه‌اش نه گفتم.
  • فقط دو حق انتخاب پیراهن در اختیار رن (Ren) قرار دادم و به او اجازه ندادم که کشواش را برای پیدا کردن لباس دیگری زیر و رو کند.
  • حتی به درست کردن قهوه برای خودم نه گفتم.

وقطعاً ۱۰دقیقه زود‌تر سوار ماشین شدیم.

شیوه «نه گفتن»، وقتی رنی اصرا ر کرد که باید عروسکش را به پیش دبستانی‌اش ببرد، نتیجه معکوسی داد. با قاطعیت به او گفتم «نه!»  و شروع کرد به جیغ زدن. عروسکش را به او دادم.

گاهی اوقات هم «بله گفتن» ساده‌تر است. نکته کلیدی که به آن پی بردم این بود که باید بدانیم چه زمانی چه بگویم.

کمک بخواهید

کمک خواستن از کسی که بچه دارد چیز غیر منتظره‌ای نیست، زیرا شما نمی‌توانید به تنهایی آن را انجام دهید. این همه کار یک دهکده آدم لازم دارد. وقتی نوبت به کارهای بزرگ می‌رسد – یکی کسی در بیمارستان است یا لوله ترکیده است و به فردی نیاز دارید تا مواظب بچه‌ها باشد- به آسانی می‌توانید کمک بخواهید چون چاره دیگری ندارید.

اما در خصوص مسائل مربوط به ساده سازی زندگی روزانه‌تان درخواست کمک از کسی سخت‌تر است. من تصمیم گرفتم که سعی کنم در مسائل کوچک‌تر در خواست کمک کنم. با این پروژه شروع کردم: از هر کدام از ۳دوستم که مادر هستند خواستم که یکی از این نکات را در زندگیشان امتحان کنند. کارین و تانیا موافقت کردند اما الی نه.

از او پرسیدم: «اوه یعنی اکنون زندگی‌ات راحت‌تر به نظر می‌رسد؟»

او در پاسخ گفت: «راحت‌تر از زندگی تانیا و کارین.»

«هرطور که دوست داری، الی.»

این تبادل نظر به من نشان داد که کمک خواستن از کسی و نه گفتن چه رابطه نزدیکی با هم دارند. آیا سایر دوستان فقط برای رعایت ادب جواب مثبت می‌دادند؟ آیا بعداً به آن‌ها بدهکار می‌شدم و به خاطر اینکه به من کمک کرده‌اند، نمی‌توانم به آن‌ها نه بگویم؟

در ضمن، انجام پروژه ساده سازی با هم دیگر جالب بود و اینکه به جای اینکه خودم آن‌ها را انجام دهم، از آن‌ها بپرسم که چطور بود، قطعاً زندگیم را راحت‌تر کرد. بنابراین، کمک خواستن تا حدودی زندگی را پیچیده‌تر می‌کند؛ اما در عوض آن را لذت بخش‌تر نیز می‌کند. من فکر می‌کنم که اگر قصد کمک گرفتن از کسی را دارید، باید آماده پس دادن آن نیز باشید. اما در این مورد چه چیز بدی وجود دارد؟ دوستانم آزمایش جالبی را به همراه من انجام دادند و اینکه بدهکار چیزی مانند آن باشید، خیلی بد نیست.

پیشاپیش برنامه ریزی کنید

کارین گفت: «بیشتر، صبح‌ها خیلی مشغله‌ام زیاد می‌شود.» بنابراین تصمیم گرفتم که پیشاپیش برای آن برنامه ریزی کنم و واقعاً شگفت زده شدم. من اساساً می‌دانستم که اگر یک شب جلو‌تر نهار درست کنم، صبح راحت‌تر خواهم بود. اما نمی‌دانستم که این کار چه تاثیر مثبتی می‌تواند بر باقی روز داشته باشد. به جای اینکه با کلی استرس روزم را شروع کنم، فقط از خانه بیرون زدیم و تا ایستگاه اتوبوس پیاده رفتیم.

"از او نپرسیدم که آیا با لباس خوابش رفته بود!"

با گوش کردن به سخنان کارین متوجه شدم که هدف نظم بیشتر نیست، بلکه استرس کمتر است. مساله درست انجام دادن چیزی نیست، بلکه جلوگیری از اضطرابی است که از اوضاع آشفته مدیریت نشده خانه ناشی می‌شود. به انجام چنین کاری راغب شدم و به اینکه آزمایش او اینقدر خوب نتیجه داده بود، کمی حسودیم می‌شد.

خودتان را خلاص کنید

در میان دوستانم تانیا از همه مرتب‌تر است. برای مثال ظرف میوه او روی پیشخوان آشپزخانه آماده است. من فکر می‌کردم که این حسی از آرامش و راحتی را القا می‌کند، برای همین وقتی شنیدم که تانیا تصمیم گرفته خودش را از خانه داری‌‌ رها کند، شگفت زده شدم.

او اعتراف کرد که: "ما تصمیم گرفتیم هفته‌ای یک بار یک مستخدم به خانه بیاوریم. (اوه، خواهش می‌کنم به شوهرت نگو به خاطر این بود که من ازت خواستم که کمکم کنی!)."

از او پرسیدم که آیا این کار زندگی را ساده‌تر کرد؟

او اعتراف می‌کند که: «من قبل از آمدن او با وسواس خانه را تمیز می‌کنم و بعد از آن». خوب است، کار‌هایت را مرحله به مرحله انجام می دهی. اما متوجه یک چیزی شدم؟ خود او به خودش بیشتر سخت می‌گیرد تا دوستانش به او. همیشه به من می‌گوید که خانه‌ام خیلی خوب به نظر می‌رسد و خانه‌اش هیچ وقت به تمیزی خانه من نیست. شاید‌‌ رها کردن خودتان به این معنا باشد که به‌‌ همان اندازه که به دوستانتان لطف دارید، به خودتان لطف داشته باشید. من همیشه در این مورد سعیم را می‌کنم. به علاوه به آن‌ها یادآوری می‌کنم که وقتی بچه‌هایشان در ملاء عام شروع به داد و فریاد می‌کنند، خیلی خوب با آن‌ها رفتار می‌کنند و البته به خود هم باید یادآوری کنم. دفعه بعد که فرزندم در سوپرمارکت شروع به جیغ زدن کند، او را بیرون می‌کشم و سعی می‌کنم همانطور که دوستانم به من دلگرمی می‌دهند، به خودم دلگرمی بدهم.

کارتان را کامل کنید، بعد سراغ دیگری بروید

مادری را نمی‌شناسم که به مهارت انجام چندین کار همزمان به خود نبالد. ما می‌توانیم با تلفن صحبت کنیم، در این حین بینی کودکمان را پاک کنیم، در اینترنت به دنبال چیزی باشیم و به سوالاتی درباره عادت غذایی پرندگان پاسخ دهیم. اما وقتی به این موضوع فکر می‌کردم، سر در نیاوردم که آیا این مشکل ما فطری است یا نه. در هفته‌های اول تولد نوزاد، یاد می‌گیریم که کارهای زیادی را یک مرتبه انجام دهیم. شاید هرگز آن را فراموش نکنیم، شاید گاهی اوقات باید آن را فراموش کنیم.

همین طور که در آشپزخانه ایستاده بودم، سبزی خرد می‌کردم و در برابر میل به قرار دادن لپ تاپم در مقابلم مقاومت می‌کردم، با خودم فکر کردم که آیا این‌ها علائم گوشه گیری نیستند؟

در حالی که بچه‌ها را بدون اینکه موبایلم به گوشم چسبیده باشد، به بازار می‌بردم با خودم گفتم: «انگار حس خوبی ندارم».

هیمن طور که خودم را مجبور می‌کردم بدون اینکه این همه وسایل ریخت و پاش شده در اتاق بازی را جمع کنم، به دخترانم توجه کنم با خودم گفتم: «نه نمی‌توانم تمرکز داشته باشم.»

در آخرین روز از هفته ساده‌تر کردن کار‌ها مثل همیشه دیر از خانه بیرون زدم و با خودخوری که ذهنم را مشغول کرده بود، به سمت مدرسه رانندگی کردم. «چرا نمی‌توانم این کار را درست انجام دهم؟ باید قبلاً برنامه ریزی می‌کردم، یا نه می‌گفتم یا خودم را از انجام کاری خلاص می‌کردم یا هر چیز دیگری. اما نباید دوباره با لباس خواب در سالن مدرسه راه می‌رفتم.»

رادیو داشت ترانه پخش می کرد، صدایش را زیاد کردم و دختر‌ها شروع کردند به همراهی کردن. آن روز یک دفعه تبدیل به روز خیلی خوبی شد و خیلی به هرچیزی اهمیت ندادم. یک دفعه به خودم آمدم: بازهم رفتن به مدرسه و نگرانی از دیر رسیدن، تلاش برای زود‌تر رسیدن و سرزنش کردن خودم به خاطر اشتباهاتم، همه این‌ها باهم دیگر خیلی برایم سنگین بود. در آن لحظه تنها چیزی که واقعاً باید انجام می‌دادم این بود که آن‌ها را سوار ماشین کنم و شروع کنم به آواز خواندن، البته با لباس خواب.

موضوع انجام دادن یک کار، فقط عدم انجام ندادن چندین کار با هم دیگر نیست، بلکه موضوع دقت کردن نیز هست. کمک گرفتن از دیگران، نه گفتن، یا بی‌خیال کاری شدن، همیشه ممکن نیست. با انجام دادن بیش از حد این‌ها نمی‌توان زندگی کرد. اما هفته آزمایش ساده سازی به من یاد داد که موضوع اصلی آن چیست: اینکه یادبگیریم در لحظه باشیم و سعی کنیم خیلی نگران بقیه کار‌ها نباشیم. زندگی کردن با داشتن بچه همین است و فقط می‌توانیم امیدوار باشیم که ساده باشد.